|
مروری بر روزها
|
یا مقلب القلوب و الابصارُ یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوالُ حول حالنا الی احسن الحال
ا


نمی دانم
نمی دانم او من شده است یا من او گشته امُ آنچه هست ومنُ آن را د رخود می یابم
اینست که ما یکدیگر شده ایم....
وچه فهمی د راین جهان هست که بفهمد که یکدیگر شدن چیست؟؟؟
خرقه ای که حسین د رکربلا به تن داشت
آن خرقه از پیغمبر اسلام(ص) به علی بن ابیطالب(ع) و ا زاوبه حسن(ع)وا زوی به حسین(ع)رسید وپیغمبر اسلام آن را ازآسمان بدست آوردودرشبی که به آسمان رفت و مسلمین آن را شب معراج می خوانند دریکی از آسمانها صندوقی دیداز نورکه قفلی از نوربرآن زده بودند.از جبرئیل سوال کردند آیا ممکن است این قفلرا بگشائی و من درون صندوق را ببینم جبرئیل گفت من ماذون نیستم که این قفل را بگشایم و از خدا بخواه که اجازه گشودن قفل را به من بدهدوپیغمبراسلام از خداخواست که آن قفل گشوده شود و صندوق باز گردید وپیغمبر مسلمین دید درآن صندوق خرقه ای وجود دارد و خداوند آن خرقه را که بزرگترین خلعت و تشریفی بشمار می آید. که خدا به کسی داده به پیغمبرداد که بپوشد و پیغمبر در زمان حیات و د رمواقع فوق العاده آن خرقه را میپوشید و د رکربلا حسین (ع) آن خرقه را د ربرداشت و در شب دهم محرم بعد از طلوع صبح چون میخواست بمیدان جنگ برود خرقه را از تن بدر کرد و جامه ای دیگر پوشید وآن را به امام سجاد(ع) داد. حسین می دانست که کشته خواهد شد و علم داشت که با او چه خواهند کردپس خرقه جد بزرگوارشان را از تن بدر آورند تا به دست آخرین فرزندشان مهدی موعود برسد.
کوشش کن قلب تو برای خدا باشد، وقتی قلب تو برای خدا شد، خدا آن جاست. وقتی خدا آنجا بود، همه ی آنجه مربوط به خداست در آنجا حاضر و ظاهر خواهد شد. هر وقت اراده کنی همه نزد تو خواهند آمد، چون خدا آنجاست، ارواح همه انبیا و اولیا آنجا هستند، اراده کنی مکه و مدینه همه نزد تو هستند..... پس کوشش کن قلبت فقط برای خدا باشد تا همه ی آنچه مخلوق خداست نزد تو حاضر باشند.
مردم اهل خورشید
هرگز و هرگز ماه را نیمه ندیدند.

در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و با او، عدم و عدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی
و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد
حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بیقرار آتشند و کلمات هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند.....
اینان همواره د رجستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند، یافته می شوند.....
در صمیم وجدان او ، آرام می گیرند.
واگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش می کشند و ، دمادم ،حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هر کسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دوتاست و خدا یکی بود.
هر کسی، را نه بدانگونه که هست ، احساس می کنند..
بدانگونه که احساسش می کنند ، هست.
انسان یک لفظ است، که بر زبان آشنا می گذرد و بودن خویش را از زبان دوست می شنود.
هر کسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد و د رخفقان جنین، خون می خورد.
و کلمه مسیح است.
و در آغاز هیچ نبودُ کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
می خواهم این متن اس.ام.اس کنم نظرتون چیه؟
.
کاش دنیا خانه مهر و محبت بودُکاش می توانستیم بی خیال و فارغ دست بگشاییم و همه را در آغوش بگیریم بی سختیُ کاشکی چشمهایمان خالی از ریابودوحرفهایمان حرف باد و یک روزُ دو روز نبود.
دیگر جای گله نیستُ من بدین بیمایگیُ بدین افسردگی نگاها عادت می کنم کم کم و چه بد است عادتهای سنگی.
چه سبک شده است هستی پشت لبخندهای دروغینمان!
کاشکی وزن بیشتری به روی شانه احساس می کردمُ کاشکی ........