تبليغاتX
نرگس همیشه نرگس می ماند
مروری بر روزها
((یا الله یا رحمان یا رحیم ُثبت قلوبنا علی دینک))

یا مقلب القلوب و الابصارُ یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوالُ حول حالنا الی احسن الحال

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط نرگس 

ا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط نرگس  | 

نمی دانم

نمی دانم او من شده است یا من او گشته امُ آنچه هست ومنُ آن را د رخود می یابم

اینست که ما یکدیگر شده ایم....

وچه فهمی د راین جهان هست که بفهمد که یکدیگر شدن چیست؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

خرقه ای که حسین د رکربلا به تن داشت

 

آن خرقه از پیغمبر اسلام(ص) به علی بن ابیطالب(ع) و ا زاوبه حسن(ع)وا زوی به حسین(ع)رسید وپیغمبر اسلام آن را ازآسمان بدست آوردودرشبی که به آسمان رفت و مسلمین آن را شب معراج می خوانند دریکی از آسمانها صندوقی دیداز نورکه قفلی از نوربرآن زده بودند.از جبرئیل سوال کردند آیا ممکن است این قفلرا بگشائی و من درون صندوق را ببینم جبرئیل گفت من ماذون نیستم که این قفل را بگشایم و از خدا بخواه که  اجازه گشودن قفل را به من بدهدوپیغمبراسلام از خداخواست که آن قفل گشوده شود و صندوق باز گردید وپیغمبر مسلمین دید درآن صندوق خرقه ای وجود دارد و خداوند آن خرقه را که بزرگترین خلعت و تشریفی بشمار می آید. که خدا به کسی داده به پیغمبرداد که بپوشد و پیغمبر در زمان حیات و د رمواقع فوق العاده آن خرقه را میپوشید  و د رکربلا حسین (ع) آن خرقه را د ربرداشت و در شب دهم محرم بعد از طلوع صبح چون میخواست بمیدان جنگ برود خرقه را از تن بدر کرد و جامه ای دیگر پوشید وآن را به امام سجاد(ع) داد. حسین می دانست که کشته خواهد شد و علم داشت که با او چه خواهند کردپس خرقه جد بزرگوارشان را از تن بدر آورند تا به دست آخرین فرزندشان مهدی موعود برسد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

پرواز د رغروب به یاد ماندنی

کوشش کن قلب تو برای خدا باشد، وقتی قلب تو برای خدا شد، خدا آن جاست. وقتی خدا آنجا بود، همه ی آنجه مربوط به خداست در آنجا حاضر و ظاهر خواهد شد. هر وقت اراده کنی همه نزد تو خواهند آمد، چون خدا آنجاست، ارواح همه انبیا و اولیا آنجا هستند، اراده کنی مکه و مدینه همه نزد تو هستند..... پس کوشش کن قلبت فقط برای خدا باشد تا همه ی آنچه مخلوق خداست نزد تو حاضر باشند.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

غروب نارنجی ، آسمان ، عشق ، خانه کاهگلی 
+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

مردم اهل خورشید

                      

                   هرگز و هرگز ماه را نیمه ندیدند.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط نرگس 

د رمحراب او

در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

 

و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن چگونه می توان بودن؟

و خدا بود و با او، عدم و عدم گوش نداشت.

حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی

و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد

حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بیقرار آتشند و کلمات هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند.....

اینان همواره د رجستجوی مخاطب خویشند.اگر یافتند، یافته می شوند.....

در صمیم وجدان او ، آرام می گیرند.

واگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش می کشند و ، دمادم ،حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود.

هر کسی، را نه بدانگونه که هست ، احساس می کنند..

بدانگونه که احساسش می کنند ، هست.

انسان یک لفظ است، که بر زبان آشنا می گذرد و بودن خویش را از زبان دوست می شنود.

هر کسی کلمه ای است:

که از عقیم ماندن می هراسد و د رخفقان جنین، خون می خورد.

و کلمه مسیح است.

 

و در آغاز هیچ نبودُ کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

 

می خواهم این متن اس.ام.اس کنم نظرتون چیه؟

 

.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

حسرت

کاش دنیا خانه مهر و محبت بودُکاش می توانستیم بی خیال و فارغ دست بگشاییم و همه را در آغوش بگیریم بی سختیُ کاشکی چشمهایمان خالی از ریابودوحرفهایمان حرف باد و یک روزُ دو روز نبود.

دیگر جای گله نیستُ من بدین بیمایگیُ بدین افسردگی نگاها عادت می کنم کم کم و چه بد است عادتهای سنگی.

چه سبک شده است هستی پشت لبخندهای دروغینمان!

کاشکی وزن بیشتری به روی شانه احساس می کردمُ کاشکی ........

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط نرگس  |